خرید بک لینک

توی دنیا هم یکی نشد یه روز منتظر ما باشه. همینطوری نامرئی، نا مفهوم و گنگ یه گوشه ای از جهان رو پر کردمو دارم ذخایر اکسیژن رو هدر میدم، به جای من میتونست یکی باشه که چیزی به جهان اضافه کنه، یا در کمترین مقدار خودش، وجودش خارجی باشه و نه اینقدر در خودش زندگی کنه که جهان داخلش از جهان خارجش به مراتب بزرگتر و وسیع تر باشه... نه وقت فلسفه بازی و بافی دارم، نه حوصله اشو... ما به تنهایی محکومیم. نمیفهمی... به هر چیزی که انقدر دوستش داری که اگر از دستش بدی، خدا رو هم فحش میدی، قسم که نمیفهمی. نمیفهمی توو چه ورطه ی هولناکی غرق و گیج و منگ و گیرم که حتی دست و پا نمیزنم، تا آروم آروم بمیرم... حالا بشینم مثل این پایبندان به عقل، منطقمو به شعر بکشم که منتظر طناب انداختن دیگران مباش، از لباس تنت طناب بساز و برهان خود را از تاریکی و بسوی روشنایی درآ و به قولی گوشت دستمو میخورم، منت قصاب نمیکشم یا نه، با خودم بلند بلند بگم نه حاجی، عاشقان دانند، عاشقان و در حینش اشک بریزم و بگم میرسد صبح امید و گودوی خوش خط و خال، باریک کمر و بلند بالا. فکر کن، فکر کن لعنتی به خیلی چیزا باید فکر کنی بعد از این... با خودم نه، در خودم حرف میزنم و هی و هی از دره های روح پیچ در پیچ و پر پیچ ام سقوط میکنم تووی هیچ، تووی بند بند تنم، مابین پوست و گوشتم آب میشم و اینور، اونور میرم و بالارو نگاه میکنم و فحش میدم... و خدایا اگر تو از روح خود در من دمیدی، تو چقدر درد کشیده ای و انگار که صفت آخرینت که کسی هنوز با آن، بی نهایتت را حد و مرز نگذاشته است، درد است. یه بار قبلا گفته بودم سخت ترین چیز برام اینه که در کاری مورد اعتماد نباشم... عوضش میکنم به خدا که عوضش میکنم و میگم سخت ترین چیز برای من در زندگی این است که من، یا بخشی از من، قطعه ای از روح و فکر و اندیشه ام، وجود خارجی نداشته باشد. من، باهمین اندازه ی جزئیم، با این کسری از اپسیلونی که هستم زیر جزء صحیح آدما وجودم خط میخوره و عقده ی صدمی پیمانه پیمانه به قدح روحم ، افزوده میشه... حالا که خیلی وقته سرریز شدم و از اوج و سراشیبی نه حتی با شرایط آرمانی، بلکه با بیشترین مقاومت هوا و وزش باد افتادم اینجا و نمیتونم از دیدتون یه برنده باشم، یه خوب باشم، یه مهم، و بین شما ها یه بازنده، یه لوزر، یه صفر، یه عجیب غریب، یه جزئی از محیطم... و انتظارمم خشکیده واسه گودو یار ِ آهو مثال، تمام تلاش هام هم با ناداوری همراه شده، فن رو بدل میکنم و خود جزیره پنداری میذارم تنگشو و در دنیای خودم شما برنده هارو میکوبم و به همتون میگم که تهش هیچی نیست. اونجا، من یک ام... من.

برچسب: روابط انگلیس و ایران,روابط انگلیس و روسیه,روابط انگلیس با ایران,روابط انگلیس و,روابط انگلیس و عربستان,انگلیسی روابط عمومی,روابط ایران انگلیس,روابط عمومی به انگلیسی,مکتب انگلیسی روابط بین الملل,مقاله انگلیسی روابط عمومی, نویسنده: دانیال قاسمی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 7:57

صفحه بندی